در انحنای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ...
بین بودن و نبودن ... بین نیاز و استغنا ...
بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی
به وسعت اندوه.. تو را در بر می گیرد
و بغضی خاموش گلویت را می فشارد.....
میشکنی ... میشکنی....
و از مرور خاطره ها خیس میشوی !...
می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی ...
خواهی پوسید...
می دانی در چشم این.. رهگذران غریبه...
مهجور خواهی ماند...
آری خوب می دانی که از خستگی و
حرف های بر دل مانده.. مچاله خواهی شد ...
ولی رفتن را بر می گزینی....
می دانی دوباره....
باید پشت این حصارهای تودرتو خالی...
برای بودن تلاش کنی...و بازبا این روزمرگی بجنگی....
اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی...
و آنقدر غرق در این سکوت می شوی...
که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! ...
با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی...
آری خوب میدانی...که سکوت را نمی توان فریاد زد...
و ای کاش کسی معنای این سکوت را می فهمید...

پ.ن 1 : بعد از 2 ماه off گذاشته بود حتی smsam نداد که چرا یهو
رابطه ام رو باهاش قطع کردم !!! میموندم و تحقیر شدن خودم رو میدیدم
و عشق اون که نثار یکی دیگه میشه !!؟؟؟
پ.ن 2 : این ترمم دیگه داره تموم میشه , چه زود گذشت . از 15 ام تا
27 ام هم امتحانامه
دعا کنین هم زود و هم خوب تموم بشه![]()
![]()


