تبليغاتX
Shadow Of Paradise

سلام

مرسی دوستای مهربونم که اومدین پیشم , واقعا با نظراتون دلگرم شدم و این چند روز شارژ بودم!

میخواستم میان ترممو که دادم بیام و بگم خیلی

از نظر روحی بهترم و از همه تشکر کنم چون خودمم

 تعجب کرده بودم اینقدر روحیه ام عوض شده

ولی...

اونی که تا 2 ماه پیش من عشقش بودم و یک ماهی

بود متوجه شده بودم که عشقش شده یکی دیگه و

تا دیروز از همه پنهان میکرد دیگه تو وبلاگش علنا اعلام کرد,

 واسه منم آف گذاشته بود که وبلاگمو آپ کردم

دوباره

خرد شدم , اعصابم ریخت بهم

کاش لااقل خودش بهم میگفت و یه خداحافظی

 درست و حسابی میکرد ,آخه هیچی به من نگفت

اینجوری بیشتر تحقیرم کرد , آخه ما که با هم

 پدر کشتگی نداشتیم چرا اینجوری رفتی !!!!!!!؟

 میدونستی که من با همه عشق و علاقم هیچی نمیگم

و نمیتونم جلو تو بگیرم؟ چرا میخواستی اذیتم کنی؟

کاش لااقل بعضی حرفا رو نمیزدی

وقتی میدونی میام و وبلاگتو میخونم

رفتم وبلاگشو ببینم اما دیگه نتونستم خودمو

کنترل کنم , نوشته هاشو میخوندم و به خودم

 لعنت میفرستادم , نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم

آخه تو که اینجوری نبودی!!!! چرا ؟

چرا دیگه میخوای اذیتم کنی؟ فقط میخوام بدونم

چه کار بدی در حقت کردم!!! شاید اینجوری بتونم خودمو قانع کنم

خدایامن هرکاری میکردم که علاقمون بیشتربشه ولی...

بعضی وقتا ازش یه چیزایی میفهمیدم وقتی ام

که میپرسیدم میگفت اشتباه میکنی و من ساده باور میکردم

ولی الان میفهمم شاید خودمو میزدم به نفهمی و نمیخواستم بهش شک کنم آخه الان دارم خیلِی چیزا رو میفهمم , خیلی واقعیت ها رو .... , فقط هر دفعه به یاد یکی از حرفاش میوفتم تموم بدنم میلرزه , تحقیرم کرد جوری که هنوزم که یادم میاد بغضمو نمیتونم نگه دارم ...همه این بی وفایی هارو ازش دیدم ولی نفرینش نمیکنم ایشاالله خوشبخت باشه فقط امیدوارم روزی همون حرفی که اون به من زد یا مشابه اونو یکی که واقعا عاشقانه دوسش داره بهش بزنه تا حال منو بفهمه و بفهمه که من چی کشیدم و صدام در نیومد فقط همین!

هنوز باورم نمیشه که منو به بازی گرفته بوده , اونم از کسی که همچین رفتارهایی رو ازش توقع نداشتم , شایدم هیچ وقت نخواست بفهمه واقعا دوسش داشتم , حتما خیال میکرده دوست داشتن منم مثل اون فقط تو حرفام خلاصه میشه!

فقط نمیفهمم چرا دیگه میخواد با حرفاش اذیتم کنه !!!!؟ کاش اینو میفهمیدم...

آرامم !.....هم جنس نگاهت ,هم رنگ دستهايت !

گاه سرخ و گاه گاهي سبز ...

مهم نيست که شانه هايت پوشالي ست و آغوشت خيال ...

دستهايت اينجاست !نگاهت ,.....صدايت .....خنده ات !

ديگر چه ميخواهم ؟......هيچ !!

دستهايت را در دستهايم جا گذاشته اي !نگاهت را در نگاهم ,

و خيالت را در خيالم ... و من.....آرامم !

آرامتر از هميشه...

پ.ن : خدایا من نمیخوام از اون دفتر شعری که دست نویس خودم واسه اون بود حتی یه خطشو  از زبون خودش به رقیب من بگه یا واسش بنویسه , خدایا خواهش میکنم نذار لااقل این کارو بکنه, نمیخواااااااااااااااااااااااام احساس من به خودشو به یکی دیگه بگه اونم به کسی که باعث همه ی غم و دلتنگی امروز منه , خدایا خواهش میکنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:0 توسط الناز |