از یکی که نمیتونه دردو دل و دلتنگی هاشو به کسی بگه ![]()
آخرش مجبور شدم بیام و تو دنیای مجازی حرفامو بزنم
آره...
من دلم میخواد دادبزنم بگم
بگم که دیگه نمیخوام دلتنگ باشم
میخوام همه بدونن که دیگه نمیخوام عاشق باشم
به کسی که بر نمیخوره
اصلا میدونی چیه کم آوردم
بریدم
آره...
فکر میکردم میشه تحمل کرد
فکر میکردم همه چی با صبر درست میشه
یه روز یه کی بهم گفت : " تو چشمای آدما که خوب
زل بزنی میتونی از حماقت درونشون با خبر شی"
..
..
..
..
آره خوب راست میگفت
ولی...
حالا...
من...
اینجا...
بدون اینکه تو چشاشونم زل بزنم میتونم بفمم
همینه که آزارم میده
و اینکه اون آدمکا با اون نقابای مسخرشون
بازم بهم دروغ میگن
آره آزارم میده
کاش میشد بهش فکر نکنم
کاش میشد دوسش نداشته باشم و فراموشش کنم
درست مثل خودش
ولی نمیشه
نمیشه بی تفاوت بود
نمیشه مدام خودتو به بیخیالی بزنی
آخه تاکی؟؟؟
من دیگه نمیتونم
و باز هم مثل همیشه تکرار میکنم
گریستن...
کوچولو...
صمیمانه گریستن را بیاموز...
اما تنها...
تنهای تنها...

تو پستای بعدی بیشتر در مورد خودم توضیح میدم![]()


